تبليغاتX
گاه نوشت
گاه نوشت
اینجا گاهی فکری نوشته می شود
یکشنبه سوم آبان 1388




بعد از این مکالمه طولانی، میز مستقیم تشکیل می دهیم.

حرف ها انگار تمامی ندارند حتی بعد از جویدن تلفن و تف کردنشان.







جمعه یکم آبان 1388



شادی تو چقدر ؟

حاضرم خیلی چیزهای گنده تو زندگیم رو بدم به خاطرش

این که می گویم " برود به درک " عبارتیست که درش "درک" همان سطل آشغال اتاقم است ...

انگار تمامی ندارد لرزش های زیر دلم، وقتی که ذوق میکنم.

کله ام داغ شده، مستم

بیا چرند و پرند حرف بزنیم، اگر دوست نداشتی، اگر بدت آمد، من همه فعل و فاعل های تو می شوم تا جمله هایت درست از آب در بیایند

قبول ؟

حالا بگو شادی تو چقدر ؟






دوشنبه سیزدهم مهر 1388



آقای بررریه

با این حال به نظر می آید که از همه حذر می کنی. نگاهت کرده ام، قبل از اینکه پایت را بیرون بگذاری، همه اش چپ و راستت را نگاه می کنی. از کسی می ترسی یا چی ؟

ایکار
از هیچ چیز نمی ترسم، آقای بررریه. فقط گاهی به خودم می گویم باد که می آید، کسی چه می داند، ممکن است مرا ببرد به آسمان.

آقای بررریه


ای ایکار لعنتی.





پرواز ایکار / رمون کنو






چهارشنبه هجدهم شهریور 1388




کاش میشد راحت خط بخوری

...






دوشنبه پنجم مرداد 1388
 

 

دیگر اشک نریز
بیا
سخن بگو
من پر پروازت
نمیتوانم باشم
من راه پرواز را نمی دانم
ولی
میتوانم آنقدر ابله باشم
که حماقتم
تو را به خنده بیندازد
و  لحظه ای از شادی به پرواز درآورد
آری
آری
میتوانم آنقدر شوخ باشم
که بخندی
که از شادی بال در بیاوری

بهداد

 

-------------------------

میدانی که تمام صحبت هایمان را دوست دارم حتی اگر هیچ صدایی رد و بدل نشود !

 

 

 

 

سه شنبه سی ام تیر 1388



"توی حیاط بچه ها سعی می کردند یک خرده تفریح کنند، اما فایده ای نداشت، دیوار روبرو آنقدر بلند بود که همه چیز را انگار له می کرد، میل تفریح آدم کشته می شد... این بود که بر میگشتند سر کلاس دنبال این که نمره خوب بگیرند... فکرش را بکن!"


مرگ قسطی/ لویی فردینان سلین




یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

 

 

یک : قرار نبود دایره مان اینقدر بزرگ شود و من بین تمام قطرها و وترهایمان گیر کنم. قرار بود فقط شعاع داشته باشیم، آن هم یکی، دوتا ...
اما دروغ چرا، هم آغوشی میان این دایره وسیع لذت بخش تر است.

دو : همه صداها از سبز بودن گذشته اند ... امیدوارم نشانه خوبی باشد.

سه : این جمله را خیلی دوست دارم : " من همیشه کله ام گنده بود، خیلی گنده تر از مال بقیه بچه ها. کلاه هیچ کدامشان سرم نمی رفت" 
مرگ قسطی/لویی فردینان سلین

 

 

پ.ن : این پست مثل یخچال هایی شد که چیزهای مختلفی روشون چسبوندن ... از هر گوشه ای، حرفی. مثل یخچال های یاغی که هیچوقت برنامه غذایی ثابت هفتگی را تحمل نمیکنند !

 

 

 


 

جمعه پانزدهم خرداد 1388
 

 

 

فقط پله سوم این نردبون لق ـ ، ولی اگه برداریش دیگه هیچوقت نمیتونی بری بالا

 

 

 

 

پ.ن : ترکیدنی که هیچ امیدی به چسبیده شدن دوباره - حتی با خط درز - بهش نیست من رو می ترسونه !

 

پ.ن : هدف حد نداره - عرفان

 

 

 

 

 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

 

  

 

 

در راه بازگشت از پرسون - سرسیاه غارها

 

 

 

 

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

 

 

 

ALLEGRO 

 

 

 

 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
 

 

"تب باشد یا نه، در هر حال  هنوز هم هر دو گوشم چنان وزوزی می کند که از آن بدتر نمی شود. از زمان جنگ تا حالا همین طور دارد صدا می کند. جنون همین طور در تعقیبم بوده، یک بند به مدت بیست و دو سال. معرکه ست. هزار جور سر و صدا و قشقرق و هیاهو را روم امتحان کرده. اما من از خودش هم سریعتر هذیان بافته ام، روش را کم کرده م، روی ((خطِ پایانِ )) هذیان و جنون درش گذاشته م و برنده من بوده م. بله! مسخره بازی در می آرم، خودم را به لودگی می زنم، مجبورش می کنم فراموشم کند. رقیب بزرگم موسیقی ست، ته گوشم گیر افتاده و رفته رفته خراب شده... مدام باام در می افتد... با ضربه های ترمبون گیجم می کند، شب و روز دست و پا می زند و به خودش می پیچد. همه صداهای طبیعت توی گوشم هست، از صدای فلوت تا آبشار نیاگارا ... طبل و تبیره را دارم و یک بهمن ترمبون. هفته ها پشت سر هم (( مثلث)) می زنم. شیپورم از مال همه بهتر ست. برای خودم تنهایی یک دسته کامل سه هزار و پانصد و بیست و هفت پرنده کوچک کوچک دارم که یک لحظه هم آرام نمی گیرند... همه ارگ های دنیا منم. همه چیز از من است، گوشت و روح و نفس... اغلب حالتم خسته و از رمق افتاده ست. فکرها توی کله ام سکندری می رود و کله پا می شود. بااشان خوب تا نمی کنم. کارم ساختن اپرای سیل و توفان است. بعد که پرده پایین می افتد قطار نیمه شب وارد ایستگاه می شود ... سقف شیشه ای آن بالا می شکند و می ریزد پایین... بخار از بیست و چهار سوپاپ می زند بیرون... زنجیرها پرت می شود تا طبقه سوم... در واگن های ولنگ و واز سیصد نوازنده سیاه مست با سر و صدای چهل و پنج خط نُتی که همزمان می زنند آسمان را جر می دهند ...بیست و دو سال است که هر شب می خواهد کلکم را بکند... درست سر ساعت دوازده... اما من هم می دانم چطور از خودم دفاع کنم... با دوازده سمفونی ٍ کامل طبل و سنج ... دو سیلاب بلبل ... یک گله کامل فوک هایی که با آتش زجرشان بدهی... برای یک آدم عزب بد سرگرمی ای نیست... انصافا... زندگی دومم است... به کسی چه."


مرگ قسطی/ لویی فردینان سلین

 

اعتراف 1
می خواهم مرگ قسطی رو بیارم با خودم فردا و ولو بشوم روی مبل هایت و بخوانمش ... این همه آرامش تو را کجایم جا بدم ؟

اعتراف 2
همان شب که همه چیز جدی شد و مثل یک معاشقه آرام، خواستم (( تونل)) را - که یک هفته ای ست امانت دادمش -  ورق بزنم و تمام شخصیت کاستل رو که به تو دادم پس بگیرم .


-----
میدونم چوب خط هام خیلی وقته پر شده، دیگه وقتشه بسوزونمشون

 

 


 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388




×





دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388




کاستل، من با همه ویژگی های پیچیده، تنها روی مبل های تو احساس می کنم واقعا خودمم و همانطور رفتار می کنم که هستم.

مبل های بزرگ و خاص مثل فکرهای خودت و فکرهای من.




---

هوس کردم دوباره سال های سگی رو بخونم ولی غر زدن های کتابهای خونده نشده آزاردهنده اس !





یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388




همه با نام واقعی ات دنبالت میگردند، نمی دانند که من با نام مستعارت هم تو را پیدا کرده ام.






دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388



بترسی اگر، تنها می شوی
کارهای زیادی انجام می دهی
که هیچ کدام از وجود تو نشئت نگرفته.


دری لولا شده به فراموشی/ ریچارد براتیگان




دوشنبه سی و یکم فروردین 1388



کسی نُت این قطعه رو داره ؟؟

Morning in Madrid




---- حجمش رو حدود پانصد کیلو بایت کردم !






شنبه بیست و نهم فروردین 1388





حالا بیشتر از هر زمان دیگری به یک ساختمان نیمه کاره احتیاج دارم تا روی دیوار نصفه ای ازش بخوابم و دیوار چینی کنند و بروند بالا ...






دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388



وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی شود که می شود نترسید. همان طور که باورمان نمی شود که می شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. لاک پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد و ترس ما لاک ماست. پوسته ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدمهای بیرون جدایمان می کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت نا آشنایی سرمان را می دزدیم و در درون پوسته ترس پنهان می شویم. نفوذ ناپذیر و جامد. در درون این قشر ضخیم است که کابوس هایمان عذابمان می دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می بینیم، می شنویم و همه گمان می کنند که سنگیم، نمی بینیم، نمی شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان پندارند، فکر می کنند پذیرفته ایم. خدایمان هم همین جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که ما را به دنیای بیرونی پیوند می دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنجهایمان را بشنود ؟ باور نمی کنیم که حیات همین است. همین که بر ما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک پشت هم نیستیم.



شب هول / هرمز شهدادی






یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388



بیا مجهول باشیم تا هر کاری هم بکنند به جوابمان نرسند ...





---

بی خوابی های مکرر حتی اسمت را هم در ذهنم بهم میریزد و ناشناس که می شوی لالایی هایت هم بی اثر می ماند.





دوشنبه هفدهم فروردین 1388




آنقدر امضای ساده ای می کنی زیر حرفهایت را که من هر جای دیگر بخواهم، می توانم تقلیدش کنم.