فقط پله سوم این نردبون لق ـ ، ولی اگه برداریش دیگه هیچوقت نمیتونی بری بالا
پ.ن : ترکیدنی که هیچ امیدی به چسبیده شدن دوباره - حتی با خط درز - بهش نیست من رو می ترسونه !
پ.ن : هدف حد نداره - عرفان
"تب باشد یا نه، در هر حال هنوز هم هر دو گوشم چنان وزوزی می کند که از آن بدتر نمی شود. از زمان جنگ تا حالا همین طور دارد صدا می کند. جنون همین طور در تعقیبم بوده، یک بند به مدت بیست و دو سال. معرکه ست. هزار جور سر و صدا و قشقرق و هیاهو را روم امتحان کرده. اما من از خودش هم سریعتر هذیان بافته ام، روش را کم کرده م، روی ((خطِ پایانِ )) هذیان و جنون درش گذاشته م و برنده من بوده م. بله! مسخره بازی در می آرم، خودم را به لودگی می زنم، مجبورش می کنم فراموشم کند. رقیب بزرگم موسیقی ست، ته گوشم گیر افتاده و رفته رفته خراب شده... مدام باام در می افتد... با ضربه های ترمبون گیجم می کند، شب و روز دست و پا می زند و به خودش می پیچد. همه صداهای طبیعت توی گوشم هست، از صدای فلوت تا آبشار نیاگارا ... طبل و تبیره را دارم و یک بهمن ترمبون. هفته ها پشت سر هم (( مثلث)) می زنم. شیپورم از مال همه بهتر ست. برای خودم تنهایی یک دسته کامل سه هزار و پانصد و بیست و هفت پرنده کوچک کوچک دارم که یک لحظه هم آرام نمی گیرند... همه ارگ های دنیا منم. همه چیز از من است، گوشت و روح و نفس... اغلب حالتم خسته و از رمق افتاده ست. فکرها توی کله ام سکندری می رود و کله پا می شود. بااشان خوب تا نمی کنم. کارم ساختن اپرای سیل و توفان است. بعد که پرده پایین می افتد قطار نیمه شب وارد ایستگاه می شود ... سقف شیشه ای آن بالا می شکند و می ریزد پایین... بخار از بیست و چهار سوپاپ می زند بیرون... زنجیرها پرت می شود تا طبقه سوم... در واگن های ولنگ و واز سیصد نوازنده سیاه مست با سر و صدای چهل و پنج خط نُتی که همزمان می زنند آسمان را جر می دهند ...بیست و دو سال است که هر شب می خواهد کلکم را بکند... درست سر ساعت دوازده... اما من هم می دانم چطور از خودم دفاع کنم... با دوازده سمفونی ٍ کامل طبل و سنج ... دو سیلاب بلبل ... یک گله کامل فوک هایی که با آتش زجرشان بدهی... برای یک آدم عزب بد سرگرمی ای نیست... انصافا... زندگی دومم است... به کسی چه."
مرگ قسطی/ لویی فردینان سلین
اعتراف 1
می خواهم مرگ قسطی رو بیارم با خودم فردا و ولو بشوم روی مبل هایت و بخوانمش ... این همه آرامش تو را کجایم جا بدم ؟
اعتراف 2
همان شب که همه چیز جدی شد و مثل یک معاشقه آرام، خواستم (( تونل)) را - که یک هفته ای ست امانت دادمش - ورق بزنم و تمام شخصیت کاستل رو که به تو دادم پس بگیرم .
-----
میدونم چوب خط هام خیلی وقته پر شده، دیگه وقتشه بسوزونمشون
کاستل، من با همه ویژگی های پیچیده، تنها روی مبل های تو احساس می کنم واقعا خودمم و همانطور رفتار می کنم که هستم.
مبل های بزرگ و خاص مثل فکرهای خودت و فکرهای من.
---
هوس کردم دوباره سال های سگی رو بخونم ولی غر زدن های کتابهای خونده نشده آزاردهنده اس !
همه با نام واقعی ات دنبالت میگردند، نمی دانند که من با نام مستعارت هم تو را پیدا کرده ام.
بترسی اگر، تنها می شوی
کارهای زیادی انجام می دهی
که هیچ کدام از وجود تو نشئت نگرفته.
دری لولا شده به فراموشی/ ریچارد براتیگان
حالا بیشتر از هر زمان دیگری به یک ساختمان نیمه کاره احتیاج دارم تا روی دیوار نصفه ای ازش بخوابم و دیوار چینی کنند و بروند بالا ...
وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی شود که می شود نترسید. همان طور که باورمان نمی شود که می شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. لاک پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد و ترس ما لاک ماست. پوسته ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدمهای بیرون جدایمان می کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت نا آشنایی سرمان را می دزدیم و در درون پوسته ترس پنهان می شویم. نفوذ ناپذیر و جامد. در درون این قشر ضخیم است که کابوس هایمان عذابمان می دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می بینیم، می شنویم و همه گمان می کنند که سنگیم، نمی بینیم، نمی شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان پندارند، فکر می کنند پذیرفته ایم. خدایمان هم همین جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که ما را به دنیای بیرونی پیوند می دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنجهایمان را بشنود ؟ باور نمی کنیم که حیات همین است. همین که بر ما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک پشت هم نیستیم.
شب هول / هرمز شهدادی
بیا مجهول باشیم تا هر کاری هم بکنند به جوابمان نرسند ...
---
بی خوابی های مکرر حتی اسمت را هم در ذهنم بهم میریزد و ناشناس که می شوی لالایی هایت هم بی اثر می ماند.
آنقدر امضای ساده ای می کنی زیر حرفهایت را که من هر جای دیگر بخواهم، می توانم تقلیدش کنم.
"احساس می کنم فلک غدار با بی خیالی انگشت شو تو تار و پود مغزم فرو کرده و اختلال کوچکی به وجود آورده و وقتی دست شو پس کشیده الیاف و رشته های ریشه مانندی سرانگشتش جا مونده. بنابرین، حفره ای تو مغزم درست شده، زخمی درست شده که هیچ وقت خوب شدنی نیست. اون وقت به خاطر همین زخم ناچیز باید این زمینو بذارم و برم و این پایان تموم رنج هامه، پایان تموم ناراحتی هایی یه که کشیده م ..."
گرسنه/کنوت هامسون
--
بعد از گذشتن زمان زیادی از دیدن فیلم "هیمالیا" در سینما فرهنگ وقتی نوجوانی بیش نبودم
موسیقی اش زندگیم شده!!
من هیچوقت موج ها را جدی نگرفته ام و غرق می شوم اگر هوا صاف نباشد
صاف مثل پوست بدنت
اگر عقربه ها را هم در مشتم له کنم، باز هم زمان میگذرد
زمان میگذرد و موج ها بدون تو، من را می بلعند ...
"من معتقدم که در واقع، حقیقت در ریاضیات، شیمی و در فلسفه وجود دارد. ولی در زندگی نه. در زندگی تخیل، توهم، امید و آرزو انگیزه بیشتر چیزهاست. از این گذشته، خود ما می دانیم حقیقت چیست؟ اگر من به تو بگویم آن گوشه از پنجره روبرو آبی است، حقیقت گفته ام ولی این حقیقتی نسبی و بنابراین نوعی دروغ است. چون آن گوشه پنجره همه آن نیست، پنجره در خانه ای است، در شهری، در محیطی فیزیکی. رنگ خاکستری آن دیوار سیمانی، آبی شفاف آسمان، رگه های ابر و چیزهای پرشمار دیگری احاطه اش کرده اند و اگر من در نقل همه جزئیات مطلقا همه جزئیات کوتاهی کنم، دارم دروغ می گویم. ولی گفتن همه چیز حتی در مورد این پنجره، ذره کوچکی از واقعیت فیزیکی، واقعیت فیزیکی ساده، غیر ممکن است. واقعیت نامتناهی است و از این گذشته سایه روشن های نامتناهی دارد اگر من یکی از آنها را فراموش کنم دارم دروغ می گویم. حالا فقط یک لحظه به واقعیت موجودات انسانی فکر کن، می بینی که ابعاد پیچیدگی ها و بغرنجی ها و گرایش ها و تناقض هایش تا کجا می رسد و به این اضافه کن تغییر پیوسته و بی وقفه آنها را ... "
درباره قهرمانان و گورها / ارنستو ساباتو
می خواهید بدانید چرا واکسی شده ام؟ خیلی ساده است. خواستم کاری کنم تا به مردم بفهمانم که بیش از آنکه صاحب افکار زیبا باشند، صاحب پا هستند! بسیاری از آدمها در این آسمانخراش این را از یاد برده اند. اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند، شاید به یاد آوردند که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها.
مردی با کبوتر/رومن گاری
به تو نگفتم که دارم کتاب دیگری می نویسم. که تو در صفحه دوم اش شروع می شوی، همانقدر آزاد، که هستی. تو به این صفحه تعلق نداری، تو به بیست و سه صفحه دیگر و حتی به من هم تعلق نداری . فضای خالی بین خط ها هم مثل درون توست، آزاد و سفید مثل برف و وقتی می باری من می ایستم تا بدنم و حتی درونم از تو پر شود
و این عشق پررنگ تر می شود : معجزه هم تو را تکرار نمی کند !