تبليغاتX
گاه نوشت

گاه نوشت

اینجا گاهی فکری نوشته می شود

 

 

امروز صبح رفتم مغزمو فروختم و یکی نو خریدم ، بدون خاطره ...

شاید کمکم کنه !

 

_احمق مغزتو ارزون فروختیا .

_ عمرا ... اون فقط دنبال یک چیز بود ، مثلا دنبال یک سبزی که فقط تهش قرمزه ، تازه میگفت اینا چغندره !!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:45 توسط مهسا |


 

 

فراموش کرده بود  زهرهایی هست که اثرشان چنان دیر ظاهر می شوند

 که انسان منشا زهر را به یاد نمی آورد ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:8 توسط مهسا |


 

 

خیلی بیشتر از همیشه تنهام ...

شاید چون باید تنها باشم ، شاید چون حالم خیلی بده .

 

می خوام گوشیمو بدم خیریه ! یک چهار ضلعی دور خودم بسازم  که به غیر از دیوار باشه ،

 کتاب و ساز و تنهایی و سارا .....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:23 توسط مهسا |


 

 یک قاب سه در چهار برای عکس سه در چهار خودم !

 خانم می خواین بزنینش به دیوار ؟؟ پس می خوام بذارمش تو کیفم ؟

 

 بذار یک کم نادیده بگیرم خودمو ، خیلی لوس شدم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:48 توسط مهسا |


 

یک کمی گیجم ...

        میشه یکی پارتنر بودن توی رابطه رو تعریف دقیق بکنه ؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 19:18 توسط مهسا |


 

 دولا شدم روش ، حس کردم  مرده ولی پلک زد ، خیلی آروم خندیدم  .
_ مردن فقط به نبودن نیست ، وقتی توی بیست سالگی مثل شصت ساله ها زندگی کنی ، خودش مردنه .
_حرفت خیلی تلخه ...
_می دونم ، ولی این همه مرده متحرک ...
_مثل فیلم های اخلاقی ذکر مصیبت نگو ، حرف تازه بزن .
_حرف تازه ؟   تو سعی کن آدم باشی !!

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 17:28 توسط مهسا |


همیشه عادت کرده بود به اول جمله هاش "من" رو اضافه کنه ، فقط برای اینکه غرور و وجودش ثابت بشه ، شاید هیچ کس تا به حال به سختیه اون نتونست "ما" رو جایگزین "من" بکنه ، به خاطر اینکه حالا زن سن داری بود که از دوره بلوغش هم خیلی میگذشت  و نیاز داشت بیشتر وقتها کسی رو هم در کنارش ، شریک "من" بودنش بکنه !

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:34 توسط مهسا |


به راننده گفتم عروسک جلوی ماشینش رو به سمته خودش بچسبونه ... خواستم بیشتر خودشو دوست داشته باشه ، برای خودش آویزونش کنه ، نه بیرون ، نه برای کسانی که همش توی ترافیک دارن بد و بیراه میگن ، اصلا نگاه به رنگشم نمیکنن ...
خواستم خوشحال ماجرا باشم ، بذار فکر کنن خیلی شادم ، از تعجب نگام میکردن وقتی به یکی گفتم بچتو از کالسکش در بیار ، بذار بغلت گریه کنه ... بذار حسش کنی...

 خیلی چیز ها یادمون رفته ... حیف !   

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:52 توسط مهسا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

داستان کوه
goodreads
کوه قاف
قلمرو کوهستانی ایران
کوهنورد
** تكراري است ! اما زخم كهنه ايست **
كوه، عشق، زندگي
كوچه خاكي
پزشکی کوهستان
dreamview
**
اتاق تمام فلزی
دو کلمه حرف
مصلوب
كلوپ نشر چشمه
دوستان ساعت 6 عصر
خاطره های کوه
سرپیکو
IDIOT
یکی مثل همه
مطرود
acetaminophen
داستانک
مرد بارانی
دل زنده ها
گل یخ
کلیمانجارو
دانلود موسیقی
OUTLANDER
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin