تبليغاتX
گاه نوشت
گاه نوشت
اینجا گاهی فکری نوشته می شود
جمعه سی و یکم شهریور 1385

 

 

امروز صبح رفتم مغزمو فروختم و یکی نو خریدم ، بدون خاطره ...

شاید کمکم کنه !

 

_احمق مغزتو ارزون فروختیا .

_ عمرا ... اون فقط دنبال یک چیز بود ، مثلا دنبال یک سبزی که فقط تهش قرمزه ، تازه میگفت اینا چغندره !!!

 

 

 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
 

 

فراموش کرده بود  زهرهایی هست که اثرشان چنان دیر ظاهر می شوند

 که انسان منشا زهر را به یاد نمی آورد ...

 

 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
 

 

خیلی بیشتر از همیشه تنهام ...

شاید چون باید تنها باشم ، شاید چون حالم خیلی بده .

 

می خوام گوشیمو بدم خیریه ! یک چهار ضلعی دور خودم بسازم  که به غیر از دیوار باشه ،

 کتاب و ساز و تنهایی و سارا .....

 

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

 

 یک قاب سه در چهار برای عکس سه در چهار خودم !

 خانم می خواین بزنینش به دیوار ؟؟ پس می خوام بذارمش تو کیفم ؟

 

 بذار یک کم نادیده بگیرم خودمو ، خیلی لوس شدم !

دوشنبه بیستم شهریور 1385
 

یک کمی گیجم ...

        میشه یکی پارتنر بودن توی رابطه رو تعریف دقیق بکنه ؟؟

 

جمعه هفدهم شهریور 1385
 

 دولا شدم روش ، حس کردم  مرده ولی پلک زد ، خیلی آروم خندیدم  .
_ مردن فقط به نبودن نیست ، وقتی توی بیست سالگی مثل شصت ساله ها زندگی کنی ، خودش مردنه .
_حرفت خیلی تلخه ...
_می دونم ، ولی این همه مرده متحرک ...
_مثل فیلم های اخلاقی ذکر مصیبت نگو ، حرف تازه بزن .
_حرف تازه ؟   تو سعی کن آدم باشی !!

 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
همیشه عادت کرده بود به اول جمله هاش "من" رو اضافه کنه ، فقط برای اینکه غرور و وجودش ثابت بشه ، شاید هیچ کس تا به حال به سختیه اون نتونست "ما" رو جایگزین "من" بکنه ، به خاطر اینکه حالا زن سن داری بود که از دوره بلوغش هم خیلی میگذشت  و نیاز داشت بیشتر وقتها کسی رو هم در کنارش ، شریک "من" بودنش بکنه !

پنجشنبه نهم شهریور 1385
به راننده گفتم عروسک جلوی ماشینش رو به سمته خودش بچسبونه ... خواستم بیشتر خودشو دوست داشته باشه ، برای خودش آویزونش کنه ، نه بیرون ، نه برای کسانی که همش توی ترافیک دارن بد و بیراه میگن ، اصلا نگاه به رنگشم نمیکنن ...
خواستم خوشحال ماجرا باشم ، بذار فکر کنن خیلی شادم ، از تعجب نگام میکردن وقتی به یکی گفتم بچتو از کالسکش در بیار ، بذار بغلت گریه کنه ... بذار حسش کنی...

 خیلی چیز ها یادمون رفته ... حیف !