اینقدر میری تو عمق همه چیز که دوست داری یکی طناب بندازه بیارتت بیرون ! اینقدر پیگیری میکنی که به خودت میگی لطفا برو گمشو ( از این کار یا فکر یا ...) بیرون !! حس کسی رو دارم که از سر رفته تو باتلاق ولی نفس میکشه، که گاهی یک حجم هایی رو حس میکنه که شاید آدم باشن که دارن پاهاشو میکشن بیرون !!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:19 توسط مهسا |
انگار می خواست تا ابد حرف نزنه ... متهم نکن ! اول پرسیدم ، میفهمی ابد چه مفهومی داره ؟؟ ... بعد دهانش رو دوختم !
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:55 توسط مهسا |