به پاهایی که بستس و تحمل قفلهای زمینی رو نداره و به کسی که تنهاییش رو هر شش ساعت میخوره تا اثرش باقی بمونه نگاه نکن، نگاه نکن به بی تفاوتی حرف زدنهای گاه و بیگاهش، توی دل، فکر و قلبش پر از حرفهای دیگس ... پس کجان اون حرفا و فکرها ؟ خوابن، یواش یواش باید بیدارشون کنه . خستس ؟ نه. دیوونس ؟ نه. ... فقط عادت کرده تنهاییشو هر شش ساعت بخوره تا باقی بمونه، باید ببره یک گوشه ای چالش کنه ! و بخنده به هر چی نا امیدیه چون تو سرش اینقدر آرزو داره که از گوشاش گاهی میزنه بیرون، اون میدونه که میتونه ... همین . آخر نوشته ۱ : عزیز دله من، سارای دوست داشتنیه من، کمی جلوتر می خوام تولد قشنگت رو تبریک بگم، خیلی خیلی دوستت دارم گلم، راستی مامان قولم یادم نرفته ها !!! آخر نوشته ۲ : سینای عزیزم از تصمیم دوبارت احساس خوبی بهم دست داد و ممنونم به خاطر همه همراهی هایت .
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:15 توسط مهسا |
مثل سوزن که کوک میزنه و وصل میکنه، دنبال راهیه که آلزایمرشو وصل زندگیش کنه و بتونه دست از یادداشت برداشتن همیشگی برداره. شاید دلیل فراموشیهاش قرصهای آبی و زردی باشه که هر روز صبح به گمانی اشتباه می خوره، ولی تو رو فراموش نمیکنه، مثل برچسب روی یخچال همیشه تو مغزشی نمیدونه چرا سلولهای خاکستریش تو رو حک کردن، شایدم مجسمه سنگیت رو تو مغزش داربست زدن ! یک آلزایمری به همین راحتی دوست داره با تو باشه، وقتی باهات حرف زد نتونست باز هم بگه که حاضر برای بودنت هر کاری بکنه اگه تو بخوای و اگه بذاری... شاید تو فکر میکنی اون یک فیلسوف کوچک احمقه که حتی نمیدونه نهیلیستو با چه ه ای مینویسن ولی اون فقط یک آلزایمریه کوچولو ست و نمیتونه بگه میخواد باشی .... اون فقط یک آلزایمریه کوچولو ست و وقتی به تو فکر میکنه آروم میشه با تمام کاستی ها......
میدونه به تو علاقه داره باهات آروم میشه و خیلی خیلی فکرهاتو دوست داره و حتی با اینکه نیستی بوی احساستو میفهمه.
فقط یک آلزایمریه کوچولو ...![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:23 توسط مهسا |
شب بود، خوابیدم، گفتم اگه باید ادامه ندم بهم بگو، گریه کردم، گفتم اگه باید از فکر عظمت و قله بیام بیرون بهم بگو ... بذار بفهمم همین الان، گفتم نمیخوام به کوچک ها و کوتاه ها فکر کنم ...
چقدر خسته بودم از این خستگی های گاه گاه از این غصه هایی که هم تو میدونی هم من ... تو
میدونی که تنها چیزی که الان دلم می یاد براش گریه کنم کوهه، چقدر گریه کردم همون شبی که ازت خواستم بگی ادامه بدم یا نه ... شرایط سخت مثل آویزون موندن توی ارتفاع می مونه، نمی تونستم تصمیم بگیرم صعود کنم یا همیشه در حسرت صعودها زندگی کنم، می دونی که این فکر توی مغزم چند وقتی بود که فریاد می زد .
خوابیدم، فرداش کسی رو دیدم، جایی که باید میدیدم تو کوه، تو پلنگ چال که گاهی می رفتم و می دیدمش، اونجا بود .
کسی که اوج آرامشه، اوج عرفانه، کسی که میتونه توی این راه کمکم باشه تا تصمیم بگیرم، مثل یک نور تو تاریکیه مطلق که راه رو بهت نشون میده ...
میشه به نشونه ها معتقد بود مگه نه ؟ کسی که حالا برای من شروع دوبارس، شروعی که خیلیشو مدیونه توام دوست من، کسی که واقعا مثل یک نوره وقتی همه جا تاریکه، حالا میتونم قدم بر دارم و تلاشم رو انجام بدم بدون نگرانیه زیاد ...
نشونه هایی که گاهی آدم رو از هیجان به مرز مرگ میرسونه، نشونه هایی که توش میشه خدا رو به وضوح دید و حضور تو رو هم حس کرد ...
نشونه هایی که من برای چندمین بار، باز هم دیروز پیداش کردم...

اراده ای که از تو میگیرم قابل ستایشه، دوستت دارم خوبه من، خیلی زیاد.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط مهسا |
پاهام کوتاه شده و هر چی فریاد میزنم کسی پاهامو نمیکشه، میگن مگه لواشکه. خودم حس میکنم کم کم گردنم داره به مچ پام پیوند میخوره ... گاه نوشت میگه گاهی لازمه پات بچسبه به گردنت و دل و روده نداشته باشی، مخصوصا دل، بیچاره روده که کاری نداره !
شاید به خاطر اکلیل سرنجیه که سر ناهار خوردم،
منفجر شدم ؟؟!![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:20 توسط مهسا |
نمیتونم مثل آدامس کش بیام، خب انعطاف پذیریم کمه، نمیتونم این کلاه گیسی رو که گذاشتی روی سرم تحمل کنم، من به کچلیم عادت دارم و نمیتونم مرض خندمو کنترل کنم، امشب یکی هی سقلمه میزد میخواست تنهاییش رو بهم بده ولی من تموم حرفایی که تو یادم داده بودی رو گفتم و کاری که میخواستی رو انجام دادم، روی میز رستوران سس قرمز بود ! منم ریختم روی تنهاییم و خوردمش و مثل بچه ها گفتم که تنهایی من نیست ! ببین آقاهه، تنهاییم خیلی وقته تو معدمه منم نمیتونم بالا بیارمش، پس نمیتونه با تنهاییت دوست بشه ! چون تو هیچوقت یادم ندادی که میتونم انگشتمو بکنم تو حلقم و بالا بیارم، اینو همون آقاهه گفت و من ترسیدم چون حس کردم از اون چیزهایی که تو همش میگی نباید بدونی، تو میگی نه و همیشه ازم میخوای اینجوری باشم ... تو، تو، همونی که کفشهاشو می پوشه، کولشو میندازه پشتش، میره تو برف ها تا راهی پیدا کنه، راهی که بتونه به اون بالاها برسه، هی خله ! به اون بالا ها میگن قله ؟؟
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:39 توسط مهسا |