تبليغاتX
گاه نوشت
گاه نوشت
اینجا گاهی فکری نوشته می شود
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
 

 

 فکر میکرد فلاشرهای ماشینی که خیلی وقت بود  دنبالش می گشت تا  راه رو پیدا کنه، ثابت شدن و شاید بالا رفتند مثل چراغ های شهر ... و فکر میکرد سخته پیدا کردنشون بین این همه نور،


کار ساده ای بود فقط باید سادگیش رو کشف میکرد ...
چشمهای خیرش باید یک رنگ نارنجی میدید که جایی اون بالا یا پایین خوابه !
شاید بین یک  دوراهی ، شاید گوشه  یک چهار راه ...
چه فرقی میکرد
مهم دیدنشون بود ...

 

 

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386

 

 

حسرت می خوردند چون
عاشق بودند اما فهمیدند پارتنرهاشون فقط می خواستند مشکل جنسیشون رو حل کنند...
و بعد فهمیدند که ممکنه مغزشون به اندازه یک نخود باشه ...
و بعدتر سیاه پوشیدند تا بوی ادکلن پارتنرها رو چال کنند و نخودها رو کاشتن تا بزرگ بشن !

پ.ن :  نخود بزرگ میشه ؟ چه کودی براش استفاده میکنن تا زودتر رشد کنه ؟!

پ.ن : راه خیلی مزخرفیه برای اینکه کسی احساسی بهت نداشته باشه، خودتو
 180درجه بر عکس درونت جلوه بدی ! یک چیزی مثل گچ دیوار باشی !

پ.ن :عادت کردیم پ.ن ها شماره داشته باشه، خود منم الان یک جوریم !

 


 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
 

 


انگار نمیتونم این چهار دیواریه نصفه نیمه رو که همیشه توش محکومم به گنگ نوشتن بذارم کنار ... شاید یک جوری اعتیاده !
شاید این زمزمه کردنا توی گلوم گیر کرد و هر چی خواستم تفشون کنم نشد،

شکل ماشین حساب شدم، همش درگیر محاسبه
ماشین حسابی که فقط به توان می رسونه ...
ماشین حسابی که ...


گند بزنن هر چی ماشین حسابه !