![]()
فکر میکرد فلاشرهای ماشینی که خیلی وقت بود دنبالش می گشت تا راه رو پیدا کنه، ثابت شدن و شاید بالا رفتند مثل چراغ های شهر ... و فکر میکرد سخته پیدا کردنشون بین این همه نور،
کار ساده ای بود فقط باید سادگیش رو کشف میکرد ...
چشمهای خیرش باید یک رنگ نارنجی میدید که جایی اون بالا یا پایین خوابه !
شاید بین یک دوراهی ، شاید گوشه یک چهار راه ...
چه فرقی میکرد
مهم دیدنشون بود ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:32 توسط مهسا |
حسرت می خوردند چون پ.ن : نخود بزرگ میشه ؟ چه کودی براش استفاده میکنن تا زودتر رشد کنه ؟! پ.ن : راه خیلی مزخرفیه برای اینکه کسی احساسی بهت نداشته باشه، خودتو پ.ن :عادت کردیم پ.ن ها شماره داشته باشه، خود منم الان یک جوریم ! ![]()
عاشق بودند اما فهمیدند پارتنرهاشون فقط می خواستند مشکل جنسیشون رو حل کنند...
و بعد فهمیدند که ممکنه مغزشون به اندازه یک نخود باشه ...
و بعدتر سیاه پوشیدند تا بوی ادکلن پارتنرها رو چال کنند و نخودها رو کاشتن تا بزرگ بشن !
180درجه بر عکس درونت جلوه بدی ! یک چیزی مثل گچ دیوار باشی !
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 22:38 توسط مهسا |
![]()
انگار نمیتونم این چهار دیواریه نصفه نیمه رو که همیشه توش محکومم به گنگ نوشتن بذارم کنار ... شاید یک جوری اعتیاده !
شاید این زمزمه کردنا توی گلوم گیر کرد و هر چی خواستم تفشون کنم نشد،
شکل ماشین حساب شدم، همش درگیر محاسبه
ماشین حسابی که فقط به توان می رسونه ...
ماشین حسابی که ...
گند بزنن هر چی ماشین حسابه !
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:39 توسط مهسا |