بینی ام رو میچسبونم به آیینه و توش نگاه میکنم تا چشمهام یکی بشن، بشن یک چشم بزرگ و تک ... شکل آدم فضاییها شدم پلک که میزنم آیینه از این چشم درشت تعجب میکنه، شاید وحشت کرده !
دوست دارم آیینه رو بردارم و تو رو بذارم جاش، توی این بزرگی خلاصه بشی. دوست دارم چشمم همین جور خیره باشه، چشمی که یک دونس بدون هیچ زاویه ای و فقط مستقیم رو میبینه ...
مستقیم ؟
نه راه رفتنه تو رو، مستقیم یعنی تو، یعنی وجود تو رو ...
نمی خوام به خاطر عقب بودن از دستت بدم، باید ساعتم رو با همین لحظه ها درست کنم، لحظه هایی که باید سعی کنی ازشون جلو باشی نه عقب !
-گاهی فکر میکنم یک اوتیسمیه کوچولوم که آلزایمرم داره !
شاید به خاطر همین عقب بودنه شاید ...
پ.ن : دلم شدیدا کوه می خواد ... اینقدر که دیوونم میکنه خواستنش ! نمیشه فراموشش کرد، نمیشه هیچ چیز رو جایگزینش کرد، جاش خالیه خالیه تا وقتی دوباره بهش برسم !