بینی ام رو میچسبونم به آیینه و توش نگاه میکنم تا چشمهام یکی بشن، بشن یک چشم بزرگ و تک ... شکل آدم فضاییها شدم پلک که میزنم آیینه از این چشم درشت تعجب میکنه، شاید وحشت کرده ! نمی خوام به خاطر عقب بودن از دستت بدم، باید ساعتم رو با همین لحظه ها درست کنم، لحظه هایی که باید سعی کنی ازشون جلو باشی نه عقب ! -گاهی فکر میکنم یک اوتیسمیه کوچولوم که آلزایمرم داره ! پ.ن : دلم شدیدا کوه می خواد ... اینقدر که دیوونم میکنه خواستنش ! نمیشه فراموشش کرد، نمیشه هیچ چیز رو جایگزینش کرد، جاش خالیه خالیه تا وقتی دوباره بهش برسم !
دوست دارم آیینه رو بردارم و تو رو بذارم جاش، توی این بزرگی خلاصه بشی. دوست دارم چشمم همین جور خیره باشه، چشمی که یک دونس بدون هیچ زاویه ای و فقط مستقیم رو میبینه ...
مستقیم ؟
نه راه رفتنه تو رو، مستقیم یعنی تو، یعنی وجود تو رو ...
شاید به خاطر همین عقب بودنه شاید ...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:51 توسط مهسا |
می خوام ... بشم
نه از این ...هایی که آخر یک جمله معلوم میان،
...ای که نمیخواد بشه یک خط ممتد تا انتهاشو برات معلوم کنه
...ای که تو هر چی میخوای، بتونی تفسیرش کنی و هر چی میخوای اسمشو بذاری و هر پستی که می خوای جاش قرار بدی، عنوانش کنی یا آخر جملت استفادش کنی.
![]()
آخر نوشته : ...بودن هم عالمی داره !
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:58 توسط مهسا |