گیج که میزنی مثل پرگاری میشی که نمیدونه باید
چند دور بزنه تا یک دایره بکشه !
و همه حواسش به دو تا انگشت اون بالاست ...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:43 توسط مهسا |
گفتی به جای اینکه دیوارهای اتاقتو گاز بزنی، بهشون نگاه کن و حرف بزن
حرف بزن و بگو که همیشه بدتر هست
بدتر از زانو بندی که به پاته و مسخرس از نظر تو
بدتر از اینکه نمیتونی توی خیابون راه بری و سرعت بالات همیشه احساس قوی بودنو بهت بده
گفتی حرف بزن و بگو که همیشه بدتر هست بگو که می تونی کوه رفتن رو دوباره شروع کنی، ولی شاید، نه مثل همیشه
گفتی بگو این دردهای شبانه موقتین و می رسه شبی که بتونی کوله بچینی و صبح بدون درد بری بالا
گفتی قوی بودن به تند راه رفتن و استقامت داشتن نیست، به درون بزرگ داشتنه، به صبر داشتنه مهسا ...
خواستی آرزو کنم، آرزو کنم و به سقف بگمش، دراز بکشم و بگم و حرف بزنم و یاد بگیرم که توی زندگی حرفهای بیشتر و دردهای بیشتر هم هست ...
ممنونم ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:8 توسط مهسا |
توی گوشتم و تو نمیفهمیم خودمو به پرده گوشت کوک میزنم، چون می ترسم با یکی از اون گوش پاکن هایی که توی گوشت میکنی بیرون بیام! اینجا آرومه می خوام اینقدر حرف بزنم تا باورم کنی ! 
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط مهسا |