تبليغاتX
گاه نوشت
گاه نوشت
اینجا گاهی فکری نوشته می شود
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
شخصی
 

  

گفتم بیا خونه بسازیم
گفت همش تو فکر سقفی
آره، سقف ها از بالا می بیننت،  میشه روی حرفشون حساب کرد ولی گاهی هم از دیدن آسمون محرومت میکنن
بغضم ترکید
گریه کردم

گفت بیا بازی کنیم، من چشم میذارم تو بخواب
بخواب شاید خواب منو ببینی،
- با پای آسیب دیده و دست ضرب دیده ؟
گفت آره
-توی خواب دیدم عقب افتادم از همه
من کجا بودم ؟
-تو کنار من، نمی تونستم حرکت بعدیتو حدس بزنم ... شاید می رفتی، شاید میشستی، شاید ... ولی گفتم برو، حس کردم
چی رو ؟
-رکود خودمو !

گفتی بیا بپریم، بیخیال سقف، بپریم بالا بالاها ...

-می خوام بخوابم، بذار ببینم می مونی یا نه .
گفتی سقف ها میدونن، سقف هایی که دوست داشتن رو میفهمن
گفتم لحظه ای که دوست داری بپری، زمین خوردن خیلی سخته ...
گفتم اگه نتونم باهات بپرم چی ؟؟
گفتم بذار بخوابم ....