نمیدانم دوست دارم کوچه ای به نامم باشد یا نه.
اگر هم باشد، باید کوچه ای باشد رو به دشت، در حومه شهر،
جایی که خانه ها از هم، فاصله می گیرند و مثل حبه قندی که در آب حل شود،
در طبیعت ذوب می شوند ...
دیوانه بازی/کریستین بوبَن

پ.ن : نمیدونم کلیه درد دارم یا دردم یک کلیه برای خودش خریده !!
از درد گیجم !
وقتی نتونم حرف بزنم و بغض ِ توی گلومو بگم، در مقابلشون پودر میشم !
بَرَم می دارند و با چند ماده دیگه که شاید خوش مزه باشن و شاید نه، مخلوط ام میکنن...
کیکی (شاید ترش، شاید شیرین و شاید هر مزه ای که دوست دارن) میشم
و به سادگی قورتم میدن !!
و خفه تَرَم می کنن.

امتحان سختی گرفتی
حل تشریحی نداشتی اما
لجم گرفت چون جوابت رو نمیخواستم بدم
دو گزینه رو ول کردم و یک گزینه’ سوم نوشتم.
با مداد چشم مشکی و ضد آبم پر کردمش و یک چسب زدم روش و یک چسب هم زدم روی مغز خودم تا تراوش زیادی نکنه، تا حرف نزنه و فقط بفهمونه بهت
گزینه سوم یعنی تنهایی
یعنی جویدن کتاب، تنهایی
کوه رفتن، تنهایی
فکر کردن، تنهایی
یعنی من یک آلزایمریم و عشقت هیچوقت یادم نمیمونه
یعنی جورابهامو هر ساعت می شورم تا جای انگشتام از روش بره
یعنی گاهی اسکیزوفرنی حاد پیدا میکنم و با بلیط تئاتری که خریدم یک اپیزود کوتاه بازی میکنم و اغلب نقشم یک عنکبوتیه که نمیدونه چرا تار می بنده یا پشه ایه که توی یک استخر عمومیه مختلط بزرگ قبل از اینکه شنا یاد بگیره، خفه شده و دَمَر افتاده و بلیطم معمولا راویه قصس !!
.
مغزم داغ شده...
..
قاصدک ها رو فوت کردم تا خبر بیارند چرا من اینقدر می نویسم، البته شبه الان، می ترسم راه رو گم کنند !!
مرد گفت : سرازیری با شیب چه فرقی داره؟ جدی می پرسم. چه فرقی داره؟
به نظر من که معنی هر دوشون یکی یه. منظورم اینه که شیب هم می تونه سربالایی باشه و هم می تونه سرازیری باشه. سربالایی هم یه جور سرازیریه. سرازیری هم یه جور سربالایی یه.
بستگی داره تو کجا باشی و از کجا نگاش کنی.
چند روایت معتبر درباره اندوه / مصطفی مستور
..
فیلم The red violin رو دیدم. عاشق تر شدم نسبت به ویولن قهوه ای خودم !
.
دور از طوفان ایستادم
شاید بادکنکی مرا به آسمان ببرد ...
..
امروز یکی چشمهامو نگاه میکرد، کور کردم خودمو، عصای سفید گرفتم و لنگان لنگان راه رفتم ...
اولین شدم و از صدمین و هفتادمین ها حرف زدم و گرد شدم تا مثل صفر خنثی باشم
امروز بی ربط ترین جمله ها رو با که و تا و با هر حرف ربطی ساختم و با بلندترین صدا دیکته گفتم
امروز ...
امروز دیگه دیروز شده الان و خوابیده و داره خوابش رو برای تمام دیروزها تعریف میکنه.
وقتی کسی بهت نیاز داره و تو نمیتونی باهاش باشی، باید نقطه بگذاری و بری سر خط بعدی،
یک خط ـ سفید
لای یک برگ کاغذ میپیچم خودمو
توی کُمد
بین ِ دو تا کتاب
نیاز دارم فکر کنم ...

....
این روزها خیلی تنهام
می روم به طرف آسانسور. چرا می خواستم از راه پله بیایم ؟
آسانسور وسیله بدی ست، آدم مجبور است درش را باز کند و ناگهان در محیطی که هیچ آشنایی قبلی با آن ندارد قرار بگیرد. آمدن با پله باعث می شود که آدم تدریجا با محیط خو بگیرد. در پله اختیار با توست، هر لحظه نخواستی می توانی برگردی. آسانسور با اینکه خیلی آسان به بالا و پایین سر می خورد ولی اختیار بازگشت را به این آسانی به آدم نمی دهد...
شب یک شب دو / بهمن فرسی
..
نمیدونم چرا توی جلسه باشگاه موقع خوندن گزارش برنامهء دوستم این جمله ها توی مغزم حرکت میکردند !!
...
چقدر بد که دو بار کامنت بگذاری جایی و کلمه خانوادگی رو خوانوادگی بنویسی !
این روزها حواسم به نا کجا آباد رفته !