تبليغاتX
گاه نوشت
گاه نوشت
اینجا گاهی فکری نوشته می شود
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
 

 

. ..
کاری از من ساخته نیست
دری می شوم سنگی تا فقط بگذری و به هر جا که می خواهی بروی

.. ....
تفریح احمقانه ای شده، لای کتاب ها رو کم باز می کنم و آخر بعضی جمله ها رو حدس می زنم
گاهی چقدر با جمله ی بعد متفاوت میشن !!

.... ...
با تو تا لحظه اول پیش می روم و بعد ناگهان این افسردگی ...
توی لحظه های بعد خفه میشم و احمق و گیج !

....   .. ....
 امروز سعی کردم توی دفترم سنبل بکشم
نمیدونم چرا
هیچ حسی نسبت به نوروز و ...

ندارم

 


پ.ن : شدیدا به یک روانشناس نیازمندم .کسی نمیشناسه ؟

 

 

 

پنجشنبه نهم اسفند 1386
شخصی
 

 

روزی چندین بار گوش دادم قطعه ای که ساخته بودی
توی این دو هفته باهاش زندگی کردم، گریه کردم، خندیدم
چقدر دلم می خواست توی اجرای دوبارش من پارت ـ  ویولنشو بزنم
دلم می خواست
 دلم می خواست
تا امروز وقتی داشتم گوش میدادم بهش
زنگ زدی
زنگ زدی
و خواستی ازم تا ظهر ببینیم همو برای تمرین قطعه
گفتی برای مراسم خصوصی ـ آخر سال ـ ت می خوای اجراش کنی و خواستی من پارت ویولنشو بزنم
توی این همه بدبختی گفتم بهت این یک عشقه، آرامشه برام ...
گفتم با قطعت دارم زندگی میکنم
پسرـ خوب، که خوب بودن واقعا لایقته ... خوب خوب خوب ...
ممنون عزیز دلم

پ.ن :  اینقدر امروز پر بودم از این عشق که خواستم بنویسمش، کلی انرژی و آرامش بود توی این همه سیاهی ...


 

جمعه سوم اسفند 1386

 

 

میدونی کوچولو
خیلی وقته دیگه از این آبنبات های شیرین ـ  گردالی تولید نمیشه
جاش باید انگشت خودتو لیس بزنی
فقط انگشت خودت