نابینایی، تاریکی نیست. شکلی از تنهایی است. گزیده داستانهای کوتاه آمریکای لاتین(زن وسطی)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:38 توسط مهسا |
باید فکری میکرد برای این زندگی ـ ...
اما مغزش تازه جوانه زده بود
جوانه را تکه تکه کرد، ریخت لای کاهوها با سس و آبلیمو
شاید این راحتترین کار بود !![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:52 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:45 توسط مهسا |
از وقتی ساعت را توی سرت کوبیدم، ||
منظم شدی و کمی گوشه گیر
و گاهی احساس می کنی باید در زمان مشخصی حرف بزنی
حتی اگر نخواسته باشم !
این روزها با شنیدن حرفهای مردمانِ پست و ... آنقدر دلم گرفته است که وقتی نشسته بودیم برای یک لحظه خواستم سرم را روی شانه ات بگذارم و گریه کنم ...![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:42 توسط مهسا |