به تو نگفتم که دارم کتاب دیگری می نویسم. که تو در صفحه دوم اش شروع می شوی، همانقدر آزاد، که هستی. تو به این صفحه تعلق نداری، تو به بیست و سه صفحه دیگر و حتی به من هم تعلق نداری . فضای خالی بین خط ها هم مثل درون توست، آزاد و سفید مثل برف و وقتی می باری من می ایستم تا بدنم و حتی درونم از تو پر شود
و این عشق پررنگ تر می شود : معجزه هم تو را تکرار نمی کند !
حافظه وسیله ای است عجیب تر از آنچه فکرش را می کردم. نه فقط چیزی را که آدم خوش ندارد به یاد بیاورد بلکه حتی چیزی را هم که ندانسته عذابش می دهد فراموش می کند.
شب دراز/میشل دئون