حالا بیشتر از هر زمان دیگری به یک ساختمان نیمه کاره احتیاج دارم تا روی دیوار نصفه ای ازش بخوابم و دیوار چینی کنند و بروند بالا ...
وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی شود که می شود نترسید. همان طور که باورمان نمی شود که می شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. لاک پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد و ترس ما لاک ماست. پوسته ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدمهای بیرون جدایمان می کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت نا آشنایی سرمان را می دزدیم و در درون پوسته ترس پنهان می شویم. نفوذ ناپذیر و جامد. در درون این قشر ضخیم است که کابوس هایمان عذابمان می دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می بینیم، می شنویم و همه گمان می کنند که سنگیم، نمی بینیم، نمی شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان پندارند، فکر می کنند پذیرفته ایم. خدایمان هم همین جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که ما را به دنیای بیرونی پیوند می دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنجهایمان را بشنود ؟ باور نمی کنیم که حیات همین است. همین که بر ما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک پشت هم نیستیم.
شب هول / هرمز شهدادی
بیا مجهول باشیم تا هر کاری هم بکنند به جوابمان نرسند ...
---
بی خوابی های مکرر حتی اسمت را هم در ذهنم بهم میریزد و ناشناس که می شوی لالایی هایت هم بی اثر می ماند.
آنقدر امضای ساده ای می کنی زیر حرفهایت را که من هر جای دیگر بخواهم، می توانم تقلیدش کنم.
"احساس می کنم فلک غدار با بی خیالی انگشت شو تو تار و پود مغزم فرو کرده و اختلال کوچکی به وجود آورده و وقتی دست شو پس کشیده الیاف و رشته های ریشه مانندی سرانگشتش جا مونده. بنابرین، حفره ای تو مغزم درست شده، زخمی درست شده که هیچ وقت خوب شدنی نیست. اون وقت به خاطر همین زخم ناچیز باید این زمینو بذارم و برم و این پایان تموم رنج هامه، پایان تموم ناراحتی هایی یه که کشیده م ..."
گرسنه/کنوت هامسون
--
بعد از گذشتن زمان زیادی از دیدن فیلم "هیمالیا" در سینما فرهنگ وقتی نوجوانی بیش نبودم
موسیقی اش زندگیم شده!!