به تو نگفتم که دارم کتاب دیگری می نویسم. که تو در صفحه دوم اش شروع می شوی، همانقدر آزاد، که هستی. تو به این صفحه تعلق نداری، تو به بیست و سه صفحه دیگر و حتی به من هم تعلق نداری . فضای خالی بین خط ها هم مثل درون توست، آزاد و سفید مثل برف و وقتی می باری من می ایستم تا بدنم و حتی درونم از تو پر شود
و این عشق پررنگ تر می شود : معجزه هم تو را تکرار نمی کند !